بهرام داداش سلام
هنوز 2 ساعت نشده که از پیشت اومدم . شرمنده که اینهمه گریه کردم شرمنده که الان اومدم خونه . دیدی جمعیت امروز رو همشون واسه وداع با تو اومده بودن . چرا هیچ وقت من ناراحتی تورو ندیدم یادته دختر تهرانیه 2 سال بود دوسش داشتی , میرفتی خونش اما بهش نمیگفتی داداش دیدی دیر شد . بهرام پاشو بگو علیرضا همه چیز خواب بوده . چرا رفتی ؟بهرام هیچ وقت از یادم نمی ری . داداشی خیلی دوست دارم
چرا رفتی و هممون رو تنها گذاشتی . تو که نامرد نبودی چرا صورتت رو پلاستیک کشیده بودن . بهرام اگه زجه هام رو شنیدی ... بهرام بگو واسه چی تو ؟چرا همه باید بهمون بگن غم اخرتون باشه اخه اونا که نمیدونن که چی بودی برای ما
امشب میام سر قبرت میام پیشت داداشی نمیذارم شب اول قبر تنها باشی اما مگه تو به کسی بدی کرده بوی که امشب بد ببینی مگه کسی از تو ناراحت شده بود که امشب ...
سلام اینهارو امروز میگم که هیچ وقت یادم نره چه حالی داشتم
ببخشید بابت
اینکه بهت گفتم دوست دارم و بهم گفتی به من این احساس رو نداشته باش
اینکه بهم گفتی چند روز نیا تا حال و احوالت عوض بشه و من اومدم
اینکه گفتی حالا بیا یا من تورو متقاعد میکنم یا تو منو ( دیدم با چشای خودم که چه جوری متقاعدم کردی)
اینکه من به خاطر تو تمام این تغییر ساعت ها تمام این خستگیا تمام این شوخیای مسخره رو از طرف محسن تحمل کردم
اینکه نفهمیدم این روزایی که میام کلاس و اقای محسن خان با ورودشون به کلاس و بعضی وقتها با شوخی های مسخرشون و اون خنده های بیخود شما تمام وقت من و پول پدر من هست که هر جلسه به باد میره
اینکه متوجه نبودم کی بدش میاد من هر روز کلاس بیام و پول بدم , اینکه ساعتهایی که من باید چیز یاد بگیرم به شوخی و خنده های بی موقع تو و محسن تموم شد
اینکه چقدر از ماجرا پرت بودم که فکر میکردم اگه وقتم بعضی وقتها با گفته های محسن میگذره اون که خودش گفت فقط مثل یه برادر دوسش داره نه یشتر
اینکه دیدم و خودم رو به ندیدن زدم شنیدم و خودم رو به کری زدم
اینکه امروز میخوام برم و کلاسمون رو cancel کنم همون عامل خستگی این روزای من همون عامل بهم خوردن حالم از دست خودم و دیگران همون عامل ....
حالم از خودم و ادمای اطرافم به هم میخوره . دیگه نمی خوام کلاس زبان برم کلاسی که هر شب با رفتنش اعصابم به هم میریزه . ای لعنت به این اخلاق بیخودم که نمیتونم حرفم رو بدون هیچ رو در بایسی بزنم . فردا میرم و میگم دیگه نمی خوام کلاس داشته باشم . دیگه تا کی یه سری چیزها رو ببینم و بگم بخاطره ... بیخیال اما وقتی خودش میخواد خودش رو به نفهمی بزنه پس مگه پول و وقت من ارزش نداره
به مامان و بابا نمیگم دیگه کلاس نمیرم . دیگه خسته شدم تا کی سر قبری که مرده نداره گریه کنم اولش سخته اما....
از فردا شب این 1 ساعت و نیم رو میرم کافی شاپ سورنا . هنوز اون صحنه جلو چشممه . به قول حسین میگه علیرضا....